صفحه اصلی تفکر مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

113 دقیقه خواندن
0
0
مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

 

نقاش‌عزیز، در مطلب قبلی(مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) | شناخت) درمورد دومین سوال مهمی که در وب‌سایت ادراک باید به آن جواب دهید صحبت کردیم.

در مطلب قبل فهمیدیم که چرا یافتنِ مسیر زندگی‌مان اهمیت بسیار زیادی دارد و تمامی جنبه‌های زندگی ما را تحت‌تاثیر خودش قرار می‌دهد.

بعد از آن متوجه شدیم که مقصد ایده‌آلی برای ما “پیش‌ساخت” نشده است!

چرا که انسان‌ها در فضاهای متفاوت از یکدیگر و با خواسته‌ها و رویاهای متفاوتی رُشد می‌کنند.

در نتیجه: خودمان باید آستین‌ها را بالا زده و ساخت زندگی ایده‌آل و مخصوص خودمان را شروع کنیم.

 

به همین خاطر به سراغ شناختِ ابزارهای ساختِ رویای زندگی ایده‌آل رفتیم و با آن‌ها آشنا شدیم.

بعد از آن هم درباره‌ی روش کار مختصر گفتگویی داشتیم تا فضای ذهنی آماده‌تری داشته باشید.

 

اگر خاطرتان باشد در انتهای مطلب قبل گفته بودیم ساخت و ساز بسیار سخت است!

شما برای اینکه ساخت و ساز را در زندگی‌تان به خوبی پییش ببرید، باید افسارِ هیولای سرکشِ روزرمره را در دست بگیرید تا کنترلِ اوضاع از دست‌تان خارج نشود!

اما همینطور که افسار زندگی روزمره را در دست‌تان گرفته‌اید، فرد جدیدی سر می‌رسد و شما را با یک ایده جدید روبه‌رو می‌کند…

مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

سفر بدون مقصد و سواری بر قایق لحظه‌ی حال…

می‌خواهم درباره ایده‌ای حرف بزنم که این روز‌ها حسابی بازارش در ایران داغ داغ است!

شاید شما هم درباره آن شنیده باشید!

شاید درباره‌اش فکر کرده و یا برای عملی کردنش به دنبال راهی گشته باشید.

بگذارید اسم این ایده را بگذاریم: “سفر بدون مقصد” یا “زندگی در لحظه“…

 

ایده زندگی در لحظه به سال‌های بسیار دوری برمی‌گردد.

البته هر ایده‌ای مانند یک فواره نقطه اوج و فرودی را پُشت سر می‌گذارد.

 

نقطه اوج ایده “زندگی در لحظه” به اواخر قرن بیستم می‌رسد که به صورت چشم‌گیری موفق شد از شرق به غرب ریشه بدواند.

 

بخصوص زمانی که “شری راجنیش” (استاد فلسفه هندی) از هِند کسب و کار خودش را  به ایالت اورگان آمریکا انتقال داد و با ایده “زندگی در لحظه” کاسبی‌ای راه‌اندازی کرد که تا هفت نسل بعد از او هم رولز رویس سوار شوند!

شما احتمالا امروز آن را با ویدیو‌های اینستاگرامی با نام “باگوان” یا “راجنیش اوشو” می‌شناسید.

اوشو

 

البته باید بگویم که جنبش هیپی‌ها و چند جنبش اجتماعی دیگر در همان سال‌ها در گرم کردن بازار این ایده بی‌تاثیر نبودند؛ می‌توان گفت که تمام این جریان‌های فکری در راستای یکدیگر حرکت کرده و به گرم شدن بازار همدیگر کمک می‌کردند…

چرا که تمام آن‌ها جریان‌های فکری و خواسته‌های مشابه‌ای را دنبال می‌کردند؛ مانند:

 

زندگی در لحظه‌ی حال به معنی دقیق کلمه،

آزادی عمل بدون هیچ‌گونه محدوده و مرزی،

روابط آزاد جنسی و مخالفت با تک‌همسری،

استفاده آزاد از انوع روان‌گردان‌ها،

گیاه خواری و داشتن زندگی جمعی در طبیعت،

بی‌قانونی و قانون ستیزی،

هم‌سو شدن با طبیعت بدون به وجود آوردن تغییر در آن،

نواختن موسیقی، رقص و پای‌کوبی بی‌وقفه…

جنبش هیپی ها

زندگی در لحظه چیست؟ (بخش اول زیبایی)

اغلب آدم‌ها فکر می‌کنند ایده‌ی “زندگی در لحظه” مسئله‌ی بسیار رازآلود و مبهمی است.

اما برخلاف تفکر آن‌ها، زندگی در لحظه از قوانین بسیار ساده‌ای پیروی می‌کند.

 

به صورت ساده می‌توانیم بگوییم:

زندگی در لحظه یک حالت مدیتیشنِ دائمی است.

 

زمانی که شما شروع به انجام مدیتیشن می‌کنید، درواقع تلاش خواهید کرد که ذهن‌تان را از حالت “خودآگاه قضاوت‌گر” به حالت “ناخودآگاه مشاهده‌گر” تغییر دهید.

زندگی در لحظه چیست

در زمانی که ذهن در حالت مشاهده‌گر قرار می‌گیرد، توانایی دخالت و قضاوت در هر تفکری را از دست می‌دهد.

در نتیجه به مرور ذهن‌تان از هرگونه تفکری تُهی خواهد شد و بیشتر از آنکه در مورد چیزی فکر کنید، آن چیز را احساس خواهید کرد.

 

اصلا نمی‌خواهم درک موضوع را برای‌تان دشوار کنم، خیلی ساده‌تر می‌گویم:

اگر تفکری به سراغ شما بیاید اول از همه شما آن را با آغوش باز می‌پذیرید اما به هیج عنوان با آن همراه نمی‌شوید!

یعنی تفکر از شما می‌خواهد که با آن همراه شوید و قدمی بزنید؛

شما هم به او خوش‌آمد می‌گوید، اما بلافاصله او را رها می‌کنید تا از راهی که آمده است برگردد…

 

در این مورد “شری راجنیش” جمله بسیار معروفی دارد که می‌گوید:

ذهن شما کاروانسرا نیست!

شری راجنیش اوشو

یک آسمان بدون ابر…

درواقع طبق سیستمِ “زندگی در لحظه” شما هیچ چیزی را در ذهن‌تان به صورت خودآگاه ذخیره یا بازیابی نمی‌کنید.

به مرور ذهن‌تان عادت خواهد کرد که از هیچ کلمه‌ای برای فکر کردن استفاده نکند.

در این حالت فضای ذهن شما یک فضای کاملا خالی یا بهتر بگویم، یک آسمان بدون ابر است.

 

اما نکته جالب از اینجا شروع می‌شود:

زمانی که تفکر از بین می‌رود همراه با آن گذشته و آینده‌ هم در ذهن شما از بین خواهد رفت…

در نتیجه تنها زمان موجود لحظه‌ای است که همین حالا درحال جاری شدن است!

کومه اوشو

 

اما زمانی که این نابودی عظیم شکل بگیرد چیزهای دیگری را هم به همراه خود نابود خواهد کرد؛ برای مثال:

بیشتر نگرانی‌های ما یا در رابطه با اعمالی است که در گذشته انجام داده‌ایم یا در رابطه با اعمالی است که در آینده می‌خواهیم انجام بدهیم.

 

در نتیجه اگر گذشته و آینده از بین برود، بیشتر نگرانی‌های ما هم با آن از بین خواهد رفت.

درواقع در این سیستم شما مقابله نمی‌کنید، بلکه رها می‌کنید.

کومه راجنیش اوشو

آن زمان، تنها دارایی شما ادراک است…

یک راجینیشی به هیچ چیزی فکر نمی‌کند، او نه به یک روز بعد، نه به یک ساعت بعد، نه به یک دقیقه بعد و حتی نه به یک لحظه بعد که همین حالا درحال آمدن است هم فکر نمی‌کند؛

او تماما در لحظه‌ی حال حضور داشته و سعی می‌کند رویکرد طبیعی خودش را دنبال کند…

اما شاید برای‌تان سوال پیش‌آمده باشد که او چگونه تصمیم‌های کوچک و بزرگ روز را می‌گیرد و زندگی‌اش را ادامه می‌دهد!؟

 

اگر شما هم بتوانید با این سیستم بی‌ذهنی و بی‌فکری عجین شوید، ناخودآگاه شما بصورت اتوماتیک برنامه‌های ذهنی مشخصی را اجرا می‌کند(از نحوه‌ی راه رفتن گرفته تا چیدمان و کلمات انتخابی حین حرف زدن، رنگ لباس‌هایی که می‌پوشید! و…).

 

همه‌ی این موارد به شکلی تنظیم می‌شوند که بدون اینکه آگاه باشید، دقیقا خواسته‌ای که در سطح انرژی آن قرار می‌گیرید عملی شود.

درواقع ۹۹ درصد عملکردهای ذهنی شما در ناخودآگاه با قوای پردازشی بیش از ۴۰ میلیون بیت بر ثانیه انجام می‌شود.

این درحالی است که خودآگاه شما کمتر از ۱۰ بیت بر ثانیه را می‌تواند پردازش کند.

به همین خاطر است که می‌گویند فردی که روزانه بیست دقیقه به مدیتیشن می‌پردازد از آمادگی و هوشیاری ذهنی بالاتری برخوردار است.

اوشو کیست؟

 

اگر تفکر را غیر فعال کنید، تنها چیزی که برای‌تان باقی می‌ماند ادراک‌تان است.

یعنی از این پس شما تنها به واسطه‌ی حواس پنج‌گانه‌تان همه‌چیز را درک می‌کنید.

از این پس شما با جهان بیرون خود نَه با نگرش و تحلیل وابسته به کلمات در ذهن، بلکه تنها با بو‌ها، رنگ‌ها، طعم‌ها، لمس‌ها، صدا‌ها در ارتباط هستید.

هرچه است در همین لحظه است و با همین لحظه ناپدید می‌شود!

چگونه در لحظه زندگی کنیم

 

این ایده بسیار جذاب به نظر می‌آید، اینطور نیست!؟ بعله واقعا همینطور است…

این ایده در ابتدا می‌تواند هوش از سر آدم بپراند و با سرعت نور آدم را آنقدر تحت تاثیر خودش قرار بدهد که همه‌چیز را رها کرده و به زندگی در لحظه بپردازد.

 

اما بگذارید به شما بگویم که: آواز دهل از دور خوش است!

آیا واقعا “سفر بدون مقصد” یا همان “زندگی در لحظه” جواب می‌دهد؟

چگونه در لحظه زندگی کنیم

جعبه سیاهی به اسم تاریخ! (بخش دوم حماقت)

بشر پیشرفت خودش را مدیون تاریخ‌نگارانی است که با روایت خود برای ما جعبه‌ی سیاهی از اشتباهات گذشته‌گان ساخته‌اند.

بزرگترین رسالتی که تاریخ‌نگاران بر دوش خود می‌کشند این است که آیندگان اشتباهات گذشته‌گان را دوباره تکرار نکنند.

چرا که تنها با تحلیل و بررسی اشتباهات گذشته است که راهی برای آینده‌ای بهتر باز خواهد شد.

 

ایده زندگی در لحظه در نگاه اول بسیار جذاب به نظر می‌آید! در نگاه دوم هم همینطور، حتی در نگاه سوم…

اما تاریخ، حادثه‌ها و پیامد‌های ناخوشایندی را در قلب خودش جای داده است که اثبات می‌کند:

زندگی در لحظه پُشت پرده‌ی ظاهر زیبا و فریبنده‌اش، تنها چیز‌هایی که از خود بجا می‌گذارد کوری و ویرانه‌‌ها است…

مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

زندگی بازی شطرنج است!

احتمالا این جمله بسیار معروف را شنیده‌اید:

زندگی به بازی شطرنج شباهت دارد؛ هرچه بیشتر مهره‌ها را بشناسی و موقعیت‌ها را بهتر درک کنی، کمتر فرصت‌ها را از دست می‌دهی و اگر کمی تمرکزت بیشتر باشد، حتما بُرد با تو خواهد بود!

 

ما فکر می‌کنیم برنده‌ی واقعی بازیِ زندگی کسی است که بتواند شادمان زندگی کرده و از آن لذت ببرد.

اگر شادمانی و رضایت را معیار برنده بودن در زندگی بگیریم، رغیب اصلی هر انسانی در زندگی شکست دادنِ مشکلاتِ زندگی و احساساتِ ناخو‌شایند است.

 

حالا بیایید تا با همدیگر مثالی بزنیم:

در ابتدا زندگی را یک مسابقه شطرنج در نظر بگیرید!

گفتیم که بزرگ‌ترین رقیب انسان، مشکلات و احساسات ناخوشایندِ درونِ زندگی است؛ پس یک سمت میز بازیکنی به اسم “مشکلاتِ زندگی” نشسته است و به دنبال کسی می‌گردد تا آن را شکست دهد.

حالا تصور کنید که دو بازیکنِ داوطلب داریم که می‌خواهند با این رقیبِ سرسخت مقابله کنند.

اولی شطرنج‌بازی استراتژیست است و دومی فردی است که در لحظه‌ی حال زندگی می‌کند.

 

همانطور که می‌دانید، از اساس بازی شطرنج، داشتن استراتژی، تفکر تکنیکال، پیش‌بینی حرکات آینده، یادگیری ساختار دفاعی و… است.

این درحالی‌ست که بازیکن زندگی در لحظه فقط رو به جلو حرکت می‌کند و حتی حرکت بعدی خودش را هم نمی‌داند.

 

یک کلام: فکر می‌کنید او چقدر مقابل مشکلات شطرنج‌وار زندگی دوام می‌آورد!؟

زندگی به او چقدر زمان می‌دهد تا در بازی باقی بماند…!؟

مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

 

حماقت چیست و چگونه تولید می‌شود؟

بیایید یک لحظه شطرنج‌باز استراتژیست را رو‌به‌روی شطرنج‌بازی که در لحظه زندگی می‌کند قرار دهیم!

بی‌پرده می‌گویم: احتمالا شطرنج باز استراتژیست با خودش فکر خواهد کرد که با یک احمق بالفطره طرف شده!

او می‌تواند با سرعت پردازش چهل بیت بر ثانیه، بدون برنامه‌ریزی قبلی مهره‌های خودش را حرکت دهد و خودش را نابود کند!

 

اگرچه او بخاطر سرعت پردازش و عمل، انسانِ هوشیارتری است، اما از شما می‌خواهم همین حالا هوشیاری و “خرد و آگاهی” را از یکدیگر جدا کنید.

هوشیاری که تکلیف‌ش مشخص است و نیاز به توضیح ندارد؛ اما آگاهی حاصل چه چیزی است؟ و اصلا در زندگی به چه دردی می‌‎خورد!؟

 

برای اینکه بدانیم آگاهی چیست، ابتدا باید تعریفی برای حماقت داشته باشیم!

چرا که اگر سکه‌ای داشته باشید و یک سمت آن “حماقت باشد” حتما سمت دیگرش “خرَد و آگاهی” خواهد بود.

اما چه کسی را انسان احمق می‌دانیم؟

اگر بخواهیم یک تعریف ساده از انسان احمق داشته باشیم، می‌توانیم بگوییم:

انسان احمق کسی است که بدون اینکه آگاه باشد، اول از همه به خودش و بعد به دیگران صدمه وارد می‌کند.

حماقت چیست

 

خرَد و آگاهی به چه دردمان می‌خورد و چگونه ساخته می‌شود!؟

اصلی‌ترین مسئولیت خرَد و آگاهی این است که جلوی ما را بگیرد تا بیشتر از این‌ها به خودمان و دیگران صدمه نزنیم!

درواقع “آگاهی” می‌خواهد جلوی حماقت را بگیرد تا هم خودمان و هم دیگران زندگی بهتر و راحت‌تری داشته باشیم.

اما این محصول ارزشمند چگونه ساخته می‌شود!؟

 

فکر کنید در ذهن‌تان کارگاهی به نام ارزیابی تفکر وجود دارد.

کار این کارگاه این است که با استفاده از ارزیابی تجارب و تفکراتِ شما محصولی به نام خرَد و آگاهی بسازد.

هرچه تجارب به دست آمده بیشتری داشته باشید و با افکار مختلف‌تری آشنا شوید، کیفیت محصول آگاهی شما هم بالاتر خواهد بود.

و در نهایت هرجه آگاه‌تر و خرمندتر باشید کمتر به خودتان و محیط اطراف‌تان صدمه خواهید زد.

 

اما اگر از ارزیابی تجارب و تفکرات خودتان برای رسیدن به نتایج تازه‌تر دست بردارید، این بسیار طبیعی است که به مرور آگاهی و ثبات فکری خودتان را از دست داده و حماقت هر روز بیشتر از دیروز در شما رشد کند.

 

اینطور می‌شود که به مرور سکه‌ی آگاهی روی خودش را به سمت سکه‌ی حماقت بر می‌گرداند!

چرا که شما کارگاه تولید آگاهی را مدت‌هاست که پلمپ کرده‌اید، اما جهان هر روز تازه می‌شود و نیاز به ارزیابی بهتری برای حل مشکلات دارد.

آگاهی یعنی چه

 

مشکلات از این‌جا شروع می‌شود! (بخش سوم جنایت)

تا آن جایی که فرد احمق در هنگام روبه‌رو شدن با مشکلات به خودش آسیب می‌زند اشکالی ندارد!

نه تنها به ما ربطی ندارد بلکه به هیچ عنوان حق دخالت در حریم شخصی آن‌ها، قضاوت‌کردن آن‌ها و نخود هر آش شدن در زندگی آن‌ها را نداریم؛ چرا که اگر به درستی این کار را انجام ندهیم، ممکن است خودمان هم در زندگی آن‌ها تولید رنجش کنیم.

 

اما اوضاع آن‌جا خطرناک می‌شود که فرد شروع به آسیب زدن به محیط اطراف‌ش می‌کند.

شما با ابزاری به‌نام حماقت می‌توانید به خودتان و دیگران آسیب‌های جبران ناپذیری وارد کنید.

 

اول از همه غم‌انگیزتر آن است که اگر در لحظه زندگی کنید، حتی قادر به دیدن آسیب‌‎هایی که به خودتان و دیگران می‌زنید نخواهید بود!

چرا که شما تنها در همین لحظه زندگی می‌کنید و به بازتاب کاری که انجام می‌دهید فکر نمی‌کنید…

 

شما مدت‌ها است که درب کارگاه ارزیابی تفکر و تجارب ذهن‌تان را بسته‌اید!

شما مدت‌ها است که دست از تجزیه و تحلیل کردن احساسات خودتان و دیگران برداشته‌اید!

شما مدت‌ها است که هیچ تفکری با ساختار کلمات ندارید، اما در مکانی زندگی می‌کنید که کلمات مهم‌ترین ابزار زندگی‌اند!

شما مدت‌ها است که هیچ دورنمایی از تاثیر اعمال خودتان بر روی خود یا دیگران ندارید!

شما مدت‌ها است که بدون هیچ مرزی، آزادنه حرف می‌زنید و هرچه در لحظه تصمیم می‌گیرد عمل می‌کنید…!

مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

مرزهایی برای آزادی…

اما آیا هرچیزی را می‌توانیم به گردن آزادی بیندازیم!؟ ما باید بدانیم آزادی هم مرز‌هایی دارد!

اصلا بیایید یک تعریف بسیار ساده و مشترک از آزادی داشته باشیم.

آزادی به زبان ساده یعنی:

همینطور که روی صندلی‌تان نشسته‌اید، دست‌های‌تان را تا جایی باز کنید که به فرد کنار دستی‌تان برخورد نکند!

 

اگر دست‌تان به فرد کناری‌تان برخورد کند، همان‌جا مرز آزادی شما شکل می‌گیرد.

متوجه می‌شوید از چه چیزی صحبت می‌کنیم؟

شما تا آن‌جایی آزاد هستید که وارد حریم شخصی دیگران نشوید و به آن‌ها صدمه‌ نزنید.

و اینجا می‌توانید ارتباط میان آزادی، آگاهی و حماقت را به خوبی درک کنید.

درواقع اگر هرکدام از مثال‌های زیر از مرزهای آزادی گذر کند، نشان می‌دهد آن کار یک عمل احمقانه است!

مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

 

برای مثال:

شما آزاد نیستید صدای موسیقی را آنقدر بالا ببرید و آرامش را از همسایه‌ها بگیرید.

شما آزاد نیستید که در خیابان آشغالی ریخته تا فرد دیگری برای جمع کردنش کمرش را خم کند.

شما آزاد نیستید جلوی بیمارستان بوق بزنید.

شما آزاد نیستید به حریم خصوصی افرادی که دوست‌شان دارید تجاوز کنید یا بدون اجازه‌ی آن‌ها به حرف‌های‌شان گوش دهید.

شما آزاد نیستید از کسی سوءاستفاده عاطفی، مالی و… کنید،

شما آزاد نیستید برای افرادی که با آن‌ها خصومت شخصی دارید نقشه‌ی قتل بکشید.

شما آزاد نیستید که از کودکان سوءاستفاده جنسی کنید…

مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

آگاهی بخشی از تکامل طبیعت است!

به صورت کُلی گفتیم که: مرز آزادی صدمه نزدن به یک دیگر است و صدمه نزدن به یکدیگر مهم‌ترین درون مایه‌‌ی “آگاهی” را تشکیل می‌دهد؛ و مسئولیتِ “آگاهی” این است که تلاش کند، انسان از حماقت پرهیز کرده و دست از صدمه زدن به خود و محیط اطراف‌ش بردارد!

 

پس این تعریف از آزادی را که می‌گوید شما می‌توانید هرکاری دوست دارید انجام دهید را همین حالا دور بریزید…

شما شامپانزه نیستید که پیرو غرایزتان باشید!

در قرن حاضر، آگاهی(صدمه نزدن به خود و دیگران) بخشی از طبیعت و نیاز زندگی انسان است.

مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

معجزه‌های مراقبه…

بدون شک من خود یکی از عاشقان و طرفداران پروپاقرص مدیتیشن هستم.

مدیتیشن به شما یاد می‌دهد که چگونه می‌توانید مشکلات‌تان را رها کرده، از آن‌ها دور شده و به تماشای ماهیت آن‌ها بنشینید!

درواقع مهم‌ترین چیزی که “دور شدن” به انسان هدیه می‌دهد “وسعت دید بیشتر” است.

 

روزی بیست دقیقه انجام مدیتیشن به صورت متداوم باعث می‌شود:

با استرس‌ها و اضطراب‌های‌تان رابطه‌‌‌ی دوستانه‌‌ای برقرار کنید،

هر روز در جزئیات و کلیات زندگی تصمیم‌های بهتری بگیرید،

بیشتر بخندید و بیشتر زیبایی خودتان و دیگران و محیط را ببینید…

 

فواید مدیتیشن و یوگا

 

سرعت پردازش و کیفیت تفکرتان به شدت بالا رفته، و از قدرت حافظه و تمرکز بالاتری برخوردار شوید،

مهارتِ درک و حل مسئله‌ و قدرتِ یافتنِ جواب‌های مهم برای مشکلات‌تان بالا خواهد رفت،

آزمایشات بالینی نشان می‌دهد، مدیتیشن می‌تواند با آزاد کردن اندورفین ۵۷ درصد از درد مزمن کم کند،

مدیتیشن و یوگا باعث بهبود عملکرد سروتونین می‌شود.

و در نهایت شما با روزی بیست دقیقه مدیتیشن بسیار هوشیار تر از پیش خواهید بود؛ اما…

 

تاریخ نشان داده: بودن در حالت مدیتیشنِ دائمی (زندگی در لحظه) به هیچ عنوان ایده خوبی نیست!

شما با ماندن در وضعیت مدیتیشن و خارج نشدن از آن، هرگز به خودتان این فرصت را نخواهید داد تا هوشیاری شما تبدیل به خرد و آگاهی شود.

درواقع شما هوشیاری را دارید، اما از آن بهره‌وری نخواهید داشت…

فواید مدیتیشن و یوگا

 

تراژدی، از زیبایی تا فجایع اوشو… (بخش چهارم کوری و ویرانه‌ها) 

بگذارید با خواندن تاریخ بهتر درک کنیم که منظورمان از جمله: ارزیابی نکردن تفکر، تولید حماقت می‌کند چیست!

بعد از اینکه”باگوان” (رهبر معنوی راجنیشی‌ها) کسب و کارش در هند سکه شُد، تصمیم گرفت که قدمی برای جهانی شدن کسب و کارش بردارد و به آمریکا مهاجرت کند.

البته مریضی او و مشکلاتی که به تازگی در هند با آن روبه‌رو شده بود هم در این تصمیم بی‌تاثیر نبوده است.

آن‌ها مزرعه‌ای را در غرب آمریکا (ایالت اورگن) خریداری می‌کنند و نام آن را “راجنیش پرام” می‌گذارند.

 

تصویر اول را این‌گونه در ذهن مجسم کنید:

تعداد زیادی از راجنیشی‌ها با فریاد عشق و شور و لذت بردن از تمامی ثانیه‌های زندگی و… درحال آمدن به راجنیش پرام هستند.

 

راجنیش اوشو

 

اما “مشکلات زندگی” رقیبی سرسخت‌تر از این حرف‌ها بود که بتوان با ایده “زندگی در لحظه” او را تسلیم خود کرد.

راجنیشی‌ها نیز خیلی زود با مشکلات و چاله‌هایی که زندگی جلوی پای هر کسی قرار می‌دهد روبه‌رو شدند…

در ابتدا آن‌ها با مشکلاتی مانند: سیاست‌های ساخت و ساز، محلی‌ها و تخلفات مهاجرتی‌ که در گذشته انجام داده بودند مواجه شدند.

آن‌ها اوایل شروع به مذاکره کردند اما بعد از مدت کوتاهی آن را بی‌فایده خواندند و به صورت کُلی روش خودشان را برای مقابله تغییر دادند.

خلاصه زیاد طول نکشید تا کلاه راجنیشی‌ها با کلاه آمریکایی‌ها توی همدیگر برود!

مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

زمانی که اوضاع بدتر می‌شود…

بزرگان می‌گویند: اگر در چاله‌ای گیر کرده‌اید، اولین کاری که نباید بکنید عمیق‌تر کردن آن است!

 

البته این توصیه برای کسانی که در لحظه زندگی می‌کنند زیاد جواب‌گو نیست؛ چرا که آن‌ها نه چاه را می‌بینند و نه چاله را!

آن‌ها هیچ دورنمایی از آینده ندارند! درواقع کسی که در لحظه زندگی می‌کند هرگز نمی‌فهمد شاید زمینی که امروز آن را بیل می‌زند، قرار است فردا قبر خودش باشد! بگذریم…

 

راجنیشی‌ها به جای استفاده از قدرت دیپلماسی، شروع به ساخت گشت امنیتی کردند.

آن‌ها افراد عالی‌رتبه‌ای که برای‌شان مشکل ساز شده‌ بودند را با رَداهای‌ قرمز و نارنجی‌شان در شهر تعقیب کرده و از دور به آن‌ها خیره می‌شدند.

این کار را تنها برای ترساندن آن‌ها انجام می‌دادند که شاید با این کار آن‌ها کوتاه بیایند.

 

بعد از مدت کوتاهی متوجه شدند که این لوده بازی‌ها فایده‌ای ندارد و باید واقعا وارد سیاست شوند!

در نتیجه شروع به تربیت نماینده کردند تا در انتخابات محلی شرکت کنند.

زندگی راجنیش اوشو

در سال ۱۹۸۴ با یک حساب سرانگشتی متوجه شدند که در انتخابات محلی شانس زیادی برای پیروزی ندارند!

برای اینکه این مشکل را حل کنند، عاشقان زندگی در لحظه تصمیم گرفتند یک حرکت تاریخی انجام دهند!

ایده‌ی بسیار انسانی و بِکر اساتید این بوده که باکتری پرورش دهند! و با آلوده کردن سلف‌های رستوران‌ها و سالاد بارهای شهر مردم را به ویروس آلوده کرده تا نتوانند پای صندوق‌های رای بروند!

یعنی زوال عقل آن‌ها را از همین حالا می‌توانید مشاهده کنید.

این تصمیم، مثال دقیقی است که ببینید چگونه رفته‌رفته حماقت تبدیل به جنایت می‌شود…

و متاسفانه این ایده عملی شُد. در سال ۱۹۸۴ یکی از بزرگترین حملات بیولوژیکی در تاریخ آمریکا اتفاق افتاد و ۷۵۱ نفر مریض شدند!

اگر علاقه داشته باشید در صفحه‌‌ی ویکی‌پدیا بیوتروریسم می‌توانید گذارش آن را کامل‌تر بخوانید.

البته باید بگویم که آن زمان کسی متوجه نشد که راجنیشی‌ها عامل این‌کار بودند؛ این حمله بعد‌ها کشف شد…

 

حماقت همیشه خطرناک است…

با این همه بلبشویی که به راه انداختند، باز‌هم آن‌ها در انتخابات شکست خورده و موفق به پیروزی نشدند!

از جایی که احساس می‌کردند چیزی برای از دست دادن ندارند، تصمیم گرفتند دفتر کاربری اراضی شهرستان وسکو  را آتش بزنند!

یکی دیگر از هنرنمایی‌های روبه‌رو شدن با مشکلات سیاسی آن‌ها این بود که هالوپریدول(نوعی آرام‌بخش) را درون آب‌خوری جلسه‌ تجدید نظر درباره‌ی ساخت و ساز بی‌رویه شهر سیلم بریزند تا جلسه را خراب کنند!

اوضاع به شکلی پیش می‌رفت که برای بقای خودشان از انجام دادن هیچ جنایتی ابایی نداشتند.

 

رفته‌رفته سیستمی اطلاعاتی ساختند و موفق به شنود و استراق سمع تلفن‌های شهر شدند.

البته در این گیر و دار مشکلات داخلی‌ هم کم نداشتند و مانند هر جامعه‌ی دیگری دچار چند دستگی شده بودند.

 

عده‌ای که نزدیک به افراد بانفوذتر جامعه بودند راحت‌تر زندگی کرده، و عده‌ای که از آن‌ها فاصله داشتند متفاوت‌تر زندگی می‌کردند.

مشکلات بهداشتی و بیماری‌ هم به اوج خودش رسیده بود و به خاطر تعداد بالای روابط کنترل نشده جنسی، اکثر آن‌ها دچار بیماری‌های خطرناک مقاربتی شده بودند…

از سمتی مشکلات فرهنگی اجتماعی سر باز کرده بود، برای مثال “Ma Shanti Bhadra” نویسنده‌ی کتاب “شکستن طلسم: زندگی من به عنوان یک راجنیشی و سفر طولانی بازگشت به آزادی” می‌گوید، در کومه‌ی راجنیش کودکان مورد آزار و تجاوز جنسی قرار می‌گرفتند…

 

آن مثال‌های بالا را که درباره‌ی “آزادی” زدیم یادتان است!؟ می‌بینید که وخامت اوضاع به کجا رسید…؟مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

درنهایت آنقدر وضعیت درونی و بیرونی‌شان خراب شد که شروع به خرید اسلحه‌های نمیه‌اتوماتیک کردند.

در مزرعه عشق و شور آزادی و لذت بردن از تمامی ثانیه‌های زندگی، حالا تبدیل به گروه‌هک‌هایی شده بودند که تمرینات تیراندازی برگذار می‌کردند.

یک لحظه همین جا بایستیم!

اصلا چه‌بود و چه‌شُد!؟ آن تصویر بالا را یادتان است!؟ جوان‌های شاد و سرخوش که با فریاد عشق و زندگی و رقص و آواز آمده بودند…

حالا ببینید “مشکلات زندگی” چگونه آن‌ها را از بازی شطرنج حذف می‌کند؛ حالا انگار عاشقی را فراموش کرده‌اند و دارند برای بقا به کشتار یکدیگر فکر می‌کنند…

کمپ مدیتیشن

مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

 

در نهایت راجنیش پرام چه شد!؟

در نهایت دستیار اول “باگوان” که نامش “ما آناند شیلا” بود، با پنج میلیون دلار پول از “راجنیش پرام” به “آلمان” فرار کرد!

بسیاری او را قلب مدیریت راجنیش پرام می‌دانستند و فرار او وخامت وضعیت را نشان می‌داد.

بعد از مدت کوتاهی پلیس ایالتی با مجوز وارد راجنیش پرام شد.

پلیس آن‌جا کشفیاتی انجام داد که همه را انگشت به دهن گذاشت…

او آن‌جا تشکیلات شنود، آزمایشگاه حملات بیولوژیکی، نقشه‌های آتش سوزی، ترور و… را کشف کرد!

 

راجنیش پرام از همدیگر پاشیده شد و باگوان به مقصد “برمودا” فرار کرد.

اما هواپیمای او برای سوخت‌گیری در “شارلوت” متوقف شد.

باگوان را در همان‌جا به همراه “پول نقد” و “اسلحه” دستگیر کردند.

بعد از آن‌ هم متهم به تجارت مواد مخدر، قاچاق، تجارت روسپی‌ها و تخلفات مهاجرتی شد.

او غرامت خودش را به “آمریکا” پرداخت کرد و بعد از آن‌جا “اخراج” شد.

 

بعد از آن باگوان” به بیست و یک کشور دیگر سفر کرد، اما هیچکدام او را نپذیرفتند.

او در نهایت به “آشرام” در پونای هند برگشت.

پس از آن او اعلام کرد که دیگر اسمش “باگوان” نیست و نام خودش را به “اوشو” تغییر داد.

او یک سال بعد به علت نارسایی قلبی درگذشت.

شری راجنیش اوشو

مثلث برمودا | من به کجا می‌روم؟ (بخش اول) زندگی در لحظه چیست؟

 

اگرچه هیچ کدام از حملات و نقشه‌های ترور در انتها موفقیت آمیز نبودند اما به خاطر جرایم بسیارما آناند شیلا زیاد مرتکب شده حکم جلب “شیلا” و چند تن دیگر از سران راجنیشی‌ها آمد و به زندان محکوم شدند.

گزارش‌های بسیار زیادی از فعالیت‌های آن‌ها وجود دارد که متاسفانه منابع فارسی زبان هنوز آن‌ها را پشتیبانی نکرده است؛ ما تنها تلاش کردیم که بخشی از آن‌ها را به صورت تیتروار برای شما بیان کنیم.

اما اگر علاقه دارید جزئیات قصه‌ی آن‌ها را بدانید به شما پیشنهاد می‌کنم “Rajneesh movement” را جستجو کرده و مقالات انگلیسی زبان مربوط به آن را دنبال کنید.

اگر هم حوصله‌ی خواندن مقاله‌ی انگلیسی ندارید به شما پیشنهاد می‌کنم مستند “Wild Wild Country” ساخته شبکه‌ی “Netflix” را ببینید.

و اما اگر علاقه به گوش دادن پادکست فارسی دارید، پیشنهاد می‌کنم به وب‌سایت “چنل بی” رفته و مجموعه‌ی “اوشو” را جستجو کرده و قصه‌ی راجنیشی‌ها را با جزئیات بسیار زیاد و با روایت بسیار دل‌نشین “علی بندری” بشنوید.

سال آینده ما آناند شیلا هفتاد ساله می‌شود و در حال حاضر دو آسایشگاه معلولین را اداره می‌کند.

معبد “آشرام اوشو” در پونای هند امروز یکی از مهم‌ترین مراکز گردشگری هند به شمار می‌آید.

ما آناند شیلا

 

چرا این‌گونه می‌شود!؟

برای کسانی که فکر می‌کنند باید مثل آب‌ها زندگی کنند و در هر لحظه از آن جاری شده و تنها در همان لحظه زندگی کرده و هیچ تفکری نسبت به آینده نداشته باشند می‌گویم:

زندگی همیشه تو را در مسیر چشمه قرار نخواهد داد!

گاهی ممکن است راهی بسیار دشوار داشته باشی و مسیرت به مُردابی راه کج کند.

اگر از قبل پیش‌بینی نکرده باشی که این مسیر به مرداب می‌رسد، روزی در همان مُرداب باید تبخیر شدنت را بپذیری؛ و زمان تبخیر شدنت که فرا برسد، دست به هر جنایتی خواهی‌زد! 

اوشو و شیلا

عکسی بسیار معروف از جوانی اوشو و شیلا

 

زندگی همانقدر که “زایش و زیبایی” را در خود جای داده است، “کشتار و زشتی” را هم در خود جای داده.

این قانون طبیعت است که شما باید دست خودتان را به قتل و چیدن یک گیاه زنده آلوده کنید و یک حیوان گوشت‌خوار دستش را به قتل شما…

شما نمی‌توانید کشتار و زشتی را از طبیعت جدا کنید و تنها زیبایی و زایش را برای خودتان نگه دارید!

 

اگر اینکار را انجام دهید زیبایی از معنی خواهد افتاد.

چرا که “تاریکی” در کنار “روشنی“، “سیاهی” در کنار “سفیدی” و “زیبایی” تنها در کنار “زشتی” است که معنا پیدا خواهد کرد؛ و همانطور که خودتان به خوبی می‌دانید، اگر “مرگ” نباشد “زنده بودن‌” از معنا خواهد افتاد…

معنی ین و یانگ چیست

چه بلایی بر سر هیپی‌ها آمد!؟

هبرچه زمان بیشتری می‌گذشت هیپی‌ها بیشتر متوجه می‌شدند که دارد زیر ایدولوژی “تعادل طبیعی” آب می‌رود و دیگر جواب گو نیست!

درواقع آن‌ها آمده بودند که قوانین را از بین ببرند؛ اما با از بین رفتن قوانین افراد قوی‌تر و سلطه‌جو بر دیگران غلبه می‌کردند.

از طرفی‌ هم پیشبرد زندگی جمعی نیازمند قوانین و سیستمی برای تصمیم‌‎گیری امور است که اگر نباشد جامعه پیش نمی‌رود.

در نهایت آن‌ها خودشان را در حالتی یافتند که دارند هرچیزی را که از آن فرار می‌کردند دوباره می‌سازند!

به همین خاطر جریان اجتماعی هیپی‌گری به خاطر ناکارآمد بودن ایدولوژی آن، خیلی سریع از هم پاشیده شد.

بسیاری از پیروان اصلی این ایده، در ادامه زندگی خود تا حد بسیاری از بینش اولیه خود فاصله گرفتند…

پیراهن هیپی ها

 

نتیجه‌ی ماجرا…

شما باید درک کنید که چطور نه “امروز” را به “فردا” و نه “فردا” را به “امروز” بفروشید.

شما باید “امروز” را در راستای خدمت به “فردا” و “فردا” را در راستای خدمت به “امروز” خودتان قرار بدهید.

برای اینکار در ابتدا باید مقصد و مسیری برای پیشرفت و تکامل داشته باشید.

شما باید بپذیرید که روزی آینده در قالب امروز به شما خواهد رسید.

 

این مطلب را نوشته‌ایم تا به شما مقصد حقیقی زندگی بدون مقصد را نشان دهیم!

اینطور هم خیال ما راحت می‌شود و هم خیال شما؛ چرا که اگر روزی مقصدی ارزشمند را بسازیم و در راستای رسیدن به آن تلاش کنیم، خودمان را تسلیم ایده‌ی زندگی در لحظه نخواهیم کرد.

 

نقاش عزیز قسمت اول و دوم شناخت در سوال “به کجا می‌رویم؟” تمام شده است.

امیدوارم به خوبی اهمیت ساخت مقصد، و زوایای مختلف آن را شناخته باشید.

حالا بهترین زمان است که با سومین سوال مهم مجموعه‌ی ادراک روبه‌رو شوید…

مثلث برمودا | چگونه به آنجا می‌رسم؟ (بخش اول) | شناخت (مطلب درحال نگارش…)

 

رای خود را ثبت کنید.
«0 رای »
بارگذاری بیشتر مطالب مرتبط
بارگذاری توسط علیرضا چوکامی
بارگذاری در تفکر

چرا مهمه که حتما یه چیزی در این مورد بنویسید؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بررسی

تفکر تکنیکال چیست؟

تفکر تکنیکال چیست؟   نقاش‌عزیز، در مطلب قبلی (مثلث برمودا | چگونه به آنجا می‌رسم؟ (بخ…